راست میگن
دیروز وقتی باباشون به چشمهای من اونقدر عاشقانه نگاه میکرد ، دستاشو انداخته بود دور گردنم و بهم میگفت که منو خیلی دوست داره ، دلم نمیخاست نگاش کنم ... نمیتونستم بگم منم دوستت دارم ... میخاستم اون لحظه ها زودتر تموم شه ... میخاستم حرفو بکشونم به جاهای دیگه ، هر جایی ، به غیر از مبحث دوست داشتن و عاشقی ...
وقتی کسیو دوست داری ، از نگاهت عشق بیرون میریزه ، و اون میتونه ریزش عشق را روی پیکرش احساس کنه ...
مث من وقتی به جانان نگاه می کنم ،
دیشب چه خواب خوبی دیدم ، خواب دیدم مجردم ، عاشق جانانم ، مامانم میدونه ، خودش همه چیو ردیف کرده و جشن ازدواج ما را بر پا کرده ، من تو خواب زیبا بودم ...
کاش از خواب بیدار نمیشدم ...
جسم من اینجاست ...
در پیله ی دیوارهای این خانه اسیر
روحم اما هر شب
در کنار جسم تو آرام می گیرد و تا صبح برایت عشق می بارد
راستی جانان من ، خیالت راحت
وقتی تو خوابی ، نگاهت نمی کنم ، نکند سنگینی نگاهم بیدارت کند
فقط می نشینم
پایین تختت
بو می کشم گاهی ، پیراهنت را
آب میخورم از لیوان بالای تختت
وقتی تو خوابی ، جانان من
من هم کنار تو آرام می گیرم ...
چشمهایت را باز نکن... نمیخواهم بدانی که هنوز در بند رویایی تو هستم
من فقط از دور نگاهت می کنم ...
آشتی ......
ما را در سایت آشتی ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 68