دلم میخاست اسم او در شناسنامه ام نباشد تا بدون عذاب وجدان عاشق باشم .
عاشق کسی که هیچ وقت حتا نتوانسته و نخواهم توانست در فاصله ی یک متری او بایستم ...
اما همینقدر هم دور باشد اشکال ندارد ... نگاهش می کنم و از طرح لبخند زیبایش جوان می شوم ...
او عیسای مقدسِ زیبارویِ سحرانگیزِ یوسف رخی است که نه تنها من ، کل زنان شهر را هم اگر جمع کنم و به او بگویم به میانشان بیاید ، دست خود را به جای ترنج خواهند برید ....
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد ، تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت ....
لعنت به زندگی بی عشق ، لعنت به شبهای بی شب بخیر ... لعنت به زندگی پر از ترس ... لعنت به هیولاهای بی شاخ و دم زندگی ما زنها ....
آشتی ......ما را در سایت آشتی ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 75