صورتش مثل قرص کامل ماه می درخشد ... وقتی می خندد ، ستارگان به برق دندان هایش غبطه می خورند ... وقتی راه می رود ... سرو خجل می شود ... وقتی نگاه می کند ... خورشید صورت پنهان میکند.
عاخ دلم ... دلم ... دلم ....
من سرشار از عشق و التماس ... او از من دور ... دور ... دور ....
می دانم صد سال هم بنشینم و به واتزاپ و تلگرام خیره شوم ، از او خبری نمی شود ...
عاخر می دانی ، دوست داشتن که زوری نیست ... مگر من می توانم عاشق کسانی شوم که مرا دوست دارند ؟؟؟ نه نمی توانم ... از قیافه شان خوشم نمی آید ، از راه رفتنشان ، از حرف زدنشان ، غذا خوردنشان ...
پیچیده نیست که ... او هم حتما از قیافه ی من خوشش نمی آید ... از راه رفتن من .. از غذا خوردن من ... از هیکل من ... حالا من هی خودم را تکه و پاره کنم که آی جانان من ، آی ایمان ، آی عشق ، بیا مرا دوست داشته باش... مگر شدنی است ؟ مگر می تواند ...
میدانی چیست ... همه ی آنهایی که مرا دوست دارند ، با دوست داشتنشان منهم غصه می خورم ... وقتی می بینم آنها اینقدر درگیر من هستند ، نگرانشان می شوم ، نگران خودشان و زندگیشان ، نگران همسرشان ، فرزندشان ... من سنگ که نیستم . آدمم ... دلم می گیرد ، از هر عشقی که یکطرفه باشد دلم می گیرد ... اما چکار می تونم بکنم ... می تونم عاشقشون بشم و منهم از دوست داشتن آنها سینه چاک کنم ، نه نمی تونم . . .
جانان هم نمیتونه ، پس الکی تو دلش غصه نریز ماهی ... با عشق و غصه نگاهش نکن ماهی ... موقع غذا خوردن ، از دور ، زل نزن به غذاش ، کوفتش میشه خدای نکرده ... از گلوش پایین نمیره وقتی بفهمه یکی خیره شده بهش ... ماهی ... منطقی باش ... دوسش داری داشته باش ... اما بهش نگو ، بذار راحت باشه و راحت به هر کی میخاد نگاه کنه ... بذار کم کم فکر کنه عشقش از سرت پریده ...
ماهی ... جانان را مگه دوست نداری ؟ راحتش بذار . تمام
آشتی ......ما را در سایت آشتی ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 66