من دیگر تصمیم گرفته ام وقتی چیزی را نمی خواهم بگویم " نع "
گفتم نه
آشوب شد .
زمین به آسمان رسید و آسمان به زمین رسید و همه چیز به هم بافته شد و من شدم آدمِ بد داستان و معامله گر ...
دیروز نگذاشت سر کار بیایم و گفت این بساط ادامه خواهد داشت . باید قید کار و دانشگاه را بزنی تا بفهمی کسی که طی این سالها حمایتت کرده من بوده ام . باید بفهمی که خانه را تنهایی نخریده ای ، ماشین را تنها نخریده ای ، درست را تنهایی نخوانده ای ... زندگی را تنهایی نچرخانده ای ...
موهایم را کشید ، جلوی بچه ها یم صورتم را سیلی زد و دهانش را باز کرد و کلی حرفهای زشت از آن خارج شد ... من ترسیدم ، من لرزیدم ، من بغض کردم و وقتی رفت من گریه کردم .
من گریه کردم به حال جوانی از دست رفته ام که در زندگی این هیولای بی شاخ و دم از کفم رفت .
از کفم رفت ...
قرار بود امروز برویم دادگاه و کارهای مقدماتی طلاق توافقی را انجام دهیم که قبل از بیدار شدن من ، او رفته بود .
اینکه چه پیش می آید را نمی دانم .
دلم میخاهد در زندگی من نباشد . بودنش در زندگی فرزندانش کافیست .
آشتی ......ما را در سایت آشتی ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 67