لعنتی چطور اینقدر زیبایی را خدا یکجا جمع کرد و چطور شد که من تو را دیدم ....
تو به من گفتی که صمیمانه مرا دوست داری ، اما ...
منظورت این بود که بهتر است عقلم را سر جایش بگذارم و اینقدر با دلم تصمیم نگیرم ...
منظورت این بود که تو خیلی از من جوان تری...
تو مجردی ...
تو ...
و من ...
تو ماه آسمانی و من شمع رو به زوال ...
راست گفتی ... تحمل کردن این دوری باید آسان شود . . . باید دوری را پر کرد با بی تفاوتی تا دوری را دیگر نبینم ... من می توانم ... اما باور کن آسان نیست لعنتی . . .
لعنتی زیباروی مهربان ...
آشتی ......ما را در سایت آشتی ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 54